بسیار صادقانه برایت بارها باید بگویم     که در رگهای من جاری شدی چون خون     که از من ساختی بار دگر مجنون    شاید    از شکوه عشق خانمان سوز      برایت بارها باید      قسم ها یاد کرد     برایت بارها باید      سر سجده فرود آورد    شاید    زدست تو به تاریکی کوهستان غم باید سفر کرد     به دنبال تو تا خورشید باید رفت     به پیش پای تو شاید که چون یک مشت     خاک بی بها گردم     برای قلب تو شاید      خدا گردم     نمیدانم که در جای نگین تاج زرین     کلاهت جای میگیرم     ویادر زیر پاهای تو      بی رحمانه می میرم    شاید    نمی دانم که بعد از سالهای سخت و دشوار      که بعد از روزهای گرم و شیرین     زمان مردنم     زمان مردنم آیا     درآغوش تو جانم را خدا گیرد     ویا این آرزو      در نطفه می میرد     شاید      

بسیار صادقانه
دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٧

تو مال منی

جایی ، صدایی از اعماق قلبم صدا می زنه
ممکنه همیشه خواب ببینم
رویاهایی که قلبم رو می بره
با اشک و اندوه و غم بسیار
میدونم اونطرف یه جایی من پیدات میکنم
هر وقت که زمین میخوریم
به آسمون آبی بالای سرمون نگاه میکنیم
و با رنگ آبی اون بلند میشیم
اما اولین بار
جاده ی طولانی ، تنهایی ، انتهایی دوردست و ناپدید شدن
میتونم با این دو دستم روشنایی رو در آغوش بگیرم
وقتی که خداحافظی کنم قلبم از حرکت می ایسته
در احساس لطیف ، تن ساکت و خالی من ، به چیزی که حقیقت داره گوش فرا میده
تعجب از زندگی
تعجب از مردن
اونوقت با باد و شهر و گل ها ، با هم می رقصیم
جایی ،یه صدایی از اعماق قلبم بهم میگه
خواب هات رو ببین
نزار جدا بشن
وقتی که یه آینه شکسته میشه
تکه های متلاشی شده روی زمین پخش میشن
اونوقت نگاه هایی از زندگی جدید دور تا دور ما منعکس میشه
پنجره ی آغاز
آروم و بی حرکت
نور جدیدی از سپیده دم
بزار تن خالی ساکت من پر بشه و احیا بشه
نه نیازی به جستجوی بیرون هست
نه از دریا با قایق گذشتن
بزار درون من بدرخشه
درسته
اینجا درون منه
من یه روشنایی یافتم که همیشه همراه منه
یه روشنایی که همیشه با منه

...

 

آفرودیت
دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٧

خدایا کمکم کن

دلم گرفته

مثل همیشه وقتی دلم میگیره یاد تو میوفتم . حتما این برخوردم خیلی اذیتت میکنه . اما شرمنده م .

احساس گناه میکنم . احساس میکنم ذره ای از پاکی گذشته تو وجودم نیست . خسته م . خسته م از خودم . از کارام . از همه چیز . تنها چیزی که هیچ وقت خسته م نمیکنه حضور عشقی هست که مطمئنم اگه تو نخوای به هیچ جا نمیرسه .

خدایا !

اومدم اعتراف کنم

میگن خیلی بخشنده ای . امیدوارم من رو هم ببخشی

کمکم کن . من میخوام عوض بشم . یعنی باید عوض بشم . تنها امید زندگیم که دلش یه چینی نازک و حساسه از کارهای من داره ذره ذره خرد میشه .

چی باعث شده این قدر دلم از سنگ باشه؟

ایمانم خیلی ضعیف شده . کمکم کن . میخوام از این وضعیت جدید بیام بیرون .

داری میشنوی صدامو ؟

میبینی نوشته هامو ؟

گرچه تو نیازی به گفتن من نداری

تو از هر چی که توی دل هر کدوم از بنده هات میگذره خبر داری. میدونم از دل منم خبر داری . پس میبینی که چقدر پشیمونم . کمکم کن دیگه  عشقم رو نرنجونم .

بعضی وقتا حس میکنم یه پسر کوچولوی حساسه . پسر کوچولوی من که فقط و فقط مال منه . اینقدر پاکه که هیچ وقت نمیتونم درک کنم چطور تونسته اینقدر پاک باشه . کمک کن نرنجونمش .

کمک کن لبخند بیارم رو لبش نه غم بیارم تو دلش

بزار سنگ صبورش باشم . کمک کن آرومش کنم نه اینکه آرامششو بگیرم

میدونم اون می بخشه . مثل همیشه . فراموش میکنه. اما من نمیخوام خطایی کنم . نمیخوام آزارش بدم . کمکم میکنی؟

آفرودیت
شنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦

تولدت مبارک پسر کوچولوی من

۱ سال دیگه هم گذشت

هنوز مال منی . فقط من و به خاطر این موضوع به خودم می بالم . ای کاش امروز رو پیش هم بودیم  . ولی خوب ... . نشد . چیکار میشه کرد . مهم اینه که شادی . دیشب به بهاره گفتم حتی اگه خوابم برد ساعت ۱۲ بیدارم کنه . میخواستم اولین کسی باشم که بهت تبریک میگم .

تولدت مبارک عزیزم . امیدوارم به همه ی آرزوهای قشنگت برسی. ببخش که اینقدر خودخواهم و حتی روز تولدت برای خودم دعا میکنم اما امیدوارم تا همیشه مال من بمونی .

قبلا هم بهت گفتم . اگه خودت هم نخوای مجبوری بمونی . نمیتونم از دستت بدم چون همه ی زندگیمی . همه ی همش . چون دیوونه وار عاشقت روح پاک و بی آلایش و آرامش بخشت هستم . پس بهم حق بده  که بخوام توی سینه م حبست کنم و نزارم دست هیچ کس بهت برسه .

میدونم بد بینی زیاد از حدم خیلی وقت ها واقعا ازارت داده ولی بزار به پای عشق زیادم .  همیشه خواستم فقط مال من باشی . حتی امروز که روز تولدته میخواستم فقط کنار من باشی نه هیچ کس دیگه ای . فقط من و تو .

امیدوارم ۱ سال گذشته برات زیبا بوده باشه و سالهایی که در پیش داری زیباتر .

بگو ببینم . پسر شیطون من چه ارزویی کرده روز تولدش؟

دوستت دارم امید دوست داشتنیه من .

همیشه برام بمون و هیچ وقت عشقت رو ازم نگیر.

حالا مثل یه بچه ی خوب شمع ها رو فوت کن و دعا کن همیشه با هم بمونیم

آفرودیت
دوشنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٥

زمزمه ی عاشقی

دلتنگم

دلتنگي ام را درماني نيست

و تو ميداني !!!

تو همچنان پنهاني از ديدگانم

و نميداني

چشمانم را بي ديدار رويت نميخواهم

ميترسي

ترست را نميشناسم كودك من

ميترسي مبادا بشکند و خرد شود قلب كوچكت از دیدار مادر

!!!

روزها از پي هم ميگذرند

من و تو دور از هم

من تنهايم و تو نمي بيني

شايد هم ميبيني اما گويا كاري از دستان كوچكت بر نميايد

و من صبر ميكنم

تا كجا نميدانم

اما صبر ميكنم

صبر ميكنم مبادا فرو نشيند اين ترس

اما گويا انتظار بيهوده ايست

تو همچنان ميگريزي

و من به دنبال تو

مگر صداي پاهايم را نميشنوي ؟

مگر اشك هايم را نميبيني ؟

تو همچنان فرار ميكني

من به تو آسيبي نمي رسانم كودك من

عشق من ترا خرد نميكرد زندگاني من

من هم ميترسم

اما نه همچون تو

ترس من از گذر روزهاست

ترس من از فرار ابدي توست

ـــ كه باز هم قول ماندن داده ام

تا ابد ـــ

پاهايت را بر قلب من ميکوبي انگاه كه بي رحمانه ميگريزي

صداي شكستن قلبم را زير قدم هايت نميشنوي ؟

تو آرامي

تو به آساني روح را در اغوش ميكشي

تو تصوير ميكني روياهايت را

تو میبینی مرا

ميبيني انچه ميخواهي

اما من ...

نميبينيم انچه تو ميبيني

احساس نميكنم اميد زندگيم را

احساس نميكنم !!!

اما ادامه ميدهم

تا اخر

من نميدانم اخر اين راه كجاست

تو هم نميداني

اما هر دو يك چيز را ميدانيم

قدم به راه وصال نهاده ايم

اگر بر سر راهمان ديواري بنا كنند

من و تو در پشت ان ديوار با هم ميمانيم

كه وصال است

هر كجاي اين راه برايمان وصال است

پس با هم ميمانيم

هر چه پيش آيد

تنها يك چيز مهم است

من و تو

با هم

و در كنار ما

خدا ي عشاق

!!!

پس ادامه ميدهيم

در حاليكه حلقه ي عشق در دستانمان ٬

قلب هايمان را تا ابد به هم پيوند ميزند !!!

و نگاهم به راه ميماند

باشد كه بيايي . . .

 

به سوي تو

به شوق روي تو

به طرف كوي تو

سپيده دم آيم

مگر تو را جويم

بگو كجايي

 

يك دم از خيال من

نميروي اي غزال من

دگر چه پرسي ز حال من

 

تا هستم من

اسير كوي توام

به آرزوي توام

 

اگر تو را جويم

حديث دل گويم

بگو كجايي

 

كي رود رخ ماهت از نظرم

به غير نامت كي نام دگر ببرم

 

اگر تو را جويم

حديث دل گويم

بگو كجايی

آفرودیت
دوشنبه ۱٥ خرداد ،۱۳۸٥

برای تو

 

گفتي بنويس غم دل را و حال اشك هايم را برايت مينويسم

تا تنهايي چشمانم را ببيني دلم گرفت از بي تو بودن .

دلم گرفت از دوري و فراق .دلم گرفت از مردمي

كه مرا بي عشقم مي بينند .......

دلم گرفت از دوستي هايي كه درب عاشقي را به رويم مي بنددند .

گمان مي بردم كه بي تو ثانيه هاي عمرم سپري نشوند اما حال

مي بينم با چه سرعت از هم پيشي مي گيرند.....

گويي هيچ از ابديت نمي دانند . با شتابي بي وصف به سوي

ابديتي مي روند كه از آن آنان نيست ........

نمي دانم از چه رو اين چنين درگذرند .

آري ... پذيرفتم ... عاشق بودن را پذيرفتم ... شرط عاشقي را هم پذيرفتم

و به بهاي آن شرطي كه در لحظه اي پذيرفتمش ساعت ها و روزها اشك ريختم ...

پذيرفتم روحش را بي جسم بخواهم ... حال آنكه اشك هايم

شانه هايش را تمنا مي كنند و قلب كوچكم آغوشش را ديوانه وار ميطلبد ...

و زندگي همچنان ادامه دارد ...

من هستم ... اوهم هست ... عشق من هست و گويي

دوست داشتن او ... روحش هست و جسمش هم هست

گرچه از آن من نيست ... گرچه خودش آن را انكار مي كند ...

و در كنار اينها ... فاصله هم هست ... فاصله اي كه

بي رحمانه جسمش را از من مي گيرد اما شايد روحش را

برايم به يادگار بگذارد ... گويي روحش از دام فاصله رسته است

و حال شكوه روحش را آرزو دارم ...

روحش را در كالبد مي خواهم كه مرا از اين خواسته منع مي كنند و

مي گويند رسم عاشقي را شكسته ام !!!!

اما من عاشقم ... جسم عشقم را به يغما نمي برد ... جسم

بهار عشقم را زمستاني سرد و برهنه نمي كند ...جسم

مرا از عشق تهي نمي كند ...آه ... من بدترينم ... در نوع خود

بدترين عاشق و تنها ترين نوع آن …….من يك فرشته نيستم ...

آن نيستم كه ديده مي شود ... فرشته اي ديو سيرت ديگر فرشته نيست ...

تنها لباس زيباي فرشتگي را بر تن دارم ... من ديوانه هم نيستم ...

حقيقت محض چشمانم دروغي بيش نيستند ...

پاكي مطلق نگاهم را باور نكنيد ... اما ...

اشك هايم ... نه اشك ها دروغ نميگويند.... اشك ها هرگز دروغ نمي گويند

اشكهايي كه به بهاي شكسته شدن غرورم اجازه ي جاري شدن يافتند

هرگز دروغ نمي گوند ... اشك هايم را باور كنيد ...

اشك هايم بر حقيقت عشقم گواهي مي دهند ...

چشمان بي فروغم را درد عشق سوخت و

آنها را روانه ي كوير گونه هايم كرد ... آنها از نهايت عشقم سخن مي گويند ...

من ديوانه نيستم اما اشك هايم ديوانه اند ... انقدر بر عشق يارم اشك مي ريزم

بلكه مرا هم ديوانه كنند ... و اشك ها همچنان مي بارند ...

و نگاهم ... به راه مانده در وادي بي كسي ... ديگر رسم شيطت را از ياد برده است ...

آرام است ... آرامِ آرام ... تنها گاه گاهي مظلوميتش را به رخ سنگدلان مي كشد و

اين همان هنگامي ست كه دانه هاي اشكم وسعتش را مي پوشاند ...

مي گويند عشق از نگاهي عاشقانه آغاز مي شود اما

معشوق من حتي براي ديدن نگاهم هم به ديدارم نمي آيد ...

چشمانم منتظرند اما نسيم خبري از آمدن يارم با خود ندارد ...

و من همچنان منتظرم …...

خدايا .....

قلبم ديرگاهي ست با من غريبي مي كند ...نگاهم گويي مرا نمي شناسد ...

اشك ها يم به اراده ي من نيستند ... دستانم تهي از دستان اویند

و مرا مقصر مي دانند ... اما تو ميداني ... من گناهي مرتكب نشده ام ...

حال با توآم اي كه صدايت ترنم دلنشين باران است ...

مرا ببين ... عشقم را ... اشك هايم را ... قلبم را ... و ... التماس كلامم را ببين

چرا دل سنگت آب نمي شود ... چرا عشقم در تو اثر نمي كند ...

به چه جرمي از ديدارت محرومم ؟؟؟

اميدِ ديرين من ، شانه هايت را به من بده كه ديرگاهي ست

اشك هايم تكيه گاهي براي باريدن از غم عشقت ندارند ... و

قلبم چه كودكانه..... آغوشت را ميطلبد ... تو را ميخواهم....

اي خوب من ... اي بهترين ... هرگونه كه هستي ...

مهم بودن توست ... مهم روح توست ...

جسمت را براي آرامشم مي خواهم نه براي عشق ورزيدن

اي عشق من ... صدايم كن ... تا هميشه ... به صدايت محتاجم

اي عشق من ... نگاهم كن ... تا ابد ... به مهتاب نگاهت محتاجم

دست هايت را به من بده تا گرماي وجودت را احساس كنم ...

ديدنت را به من ببخش.......

بوسه ميزنم بر پاهايي كه مرا از ديدنت محروم كرده اند ...

جان تازه بگيريد تا بتوانم حتي براي يكبار عشقم را ببينم ...

گويي او بی شما به ديدنم نمي آيد ...

ياريم كنيد ... مبادا آرزوي ديدارش را با خود از اين دنياي فاني ببرم ...

اميدم را به ديدار من آوريد كه از غم دوريش شب هاي

تنهاييم رنگ سحر را نديده اند ...



باد سبكسر ميگذرد _ خطي نمي ماند در ياد

تا ابديتمان ممنوع شود

در فكر صبحم ، با آن لبان خالب كه ترانه اي هرگز نبرد

تا بالاي خورشيد و به بهاي آن گريستم

تو به شب دخيل بستي _ حاجت بر نيامد _

برگهاي خشكيده را در باد كاشتي _ حاجت بر نيامد _

و دهانت را نذر كردي _ زبان مرد و

حاجت بر نيامد ___

 

و من نذر ميكنم چشمانم را ...

چشمانم را نذر پاهايت ميكنم ...

چشمانم را نذر نگاهت ...

چشمانم را نذر لبخندت ...

چشمانم را نذر وجودت ميكنم ...

آري ... چشمانم را بي شادي نگاهت نميخواهم و آنها را نذر ميكنم ...

آنها را مي بخشم ...

 

آفرودیت
چهارشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٤

دلگيرم از تو اي دوست

 

 

 

خدايا ...
دلم بدجوري گرفته . از همه . از دوستان بيشتر از دشمنان . نميتونم اتفاقاتي كه ميوفته رو توي ذهنم جا بدم . احساس بدي دارم . خيلي بد . همه قاضي شدن و توي مسئله اي كه هيچ اطلاعي در موردش ندارن قضاوت ميكنن . همه از ديد خودشون نگاه ميكنن و محكوم ميكنن . همه خودشون رو ميبينن و احساسشون رو . هيچ كس من رو نميبينه . هيچ كس احساس من رو درك نميكنه .
ميخوام برم . ميخوام آرامش رو هم به خودم و هم به شما بدم . دوست ندارم از ديدن اسم من زجر بكشيد . نميخوام پست هام زجرتون بده .
خدايا ...
چه زود همه بريدن . چه زود ... . من لايق اين همه محبت از جنس خشم شما نبودم . هيچ كدوم از شماها هيچ وقت سعي كرديد خودتون رو جاي من بزاريد ؟ آره ؟ نه نذاشتيد . نميتونيد كه بزاريد . همه ادم ها جاي خودشون . همه مثل هم نيستن .
ديگه مهم نيست . ديگه هيچ چي مهم نيست . فكر شما ديگه برام مهم نيست . ديگه خسته شدم از بس هر روز و شب گفتم كه ماجرا چيه و شرايط رو توضيح دادم . اينجا يك بار ميگم . براي هميشه . ديگه به كسي توضيحي نميدم . وظيفه اي در قبال برداشت شما ندارم . مهم اينه كه خدا ميدونه . خدا ميدونه اشتباهي نكردم . اين برام مهمه .

ماجرا از دوستي عميقي شروع ميشه كه به عشق ختم ميشه . من عاشق ميشم و همه ميگن غلطه . همه ازم دوري ميكنن . خوب حق دارن . من بزرگترين گناه زندگيم رو مرتكب شدم . عاشقي . هيچ وقت نگفتين چرا اين عشق اشتباهه . شايد هم علتش به من ربطي نداشت . اين رو هنوز هم نميدونم . من انتخاب خودم رو كردم . اميد رو انتخاب كردم براي هميشه . پشيمون هم نميشم چون شناختي كه من از اون دارم بيشتر از شماست . يك كم فكر كنيد . شايد شما داريد اشتباه ميكنيد ( كه البته جايي براي بازگشت نذاشتيد )
رفتيد ؟ به اين زودي ؟ باشه . خدا رو هنوزدارم و عشق اميد رو . بقيه ش مهم نيست . يعني بايد سعي كنم كه مهم نباشه .
اون چيزي كه من از دوستي ميدونم با برداشت شما زمين تا آسمون فرق داره . من در يه دوستي ، خنده و شادي اون دوست رو ميخوام و شما فقط ميخواين با شما باشه . احساس ميكنيد اگه اون با يكي ديگه خنديد شما فراموش شديد و ديگه توي قلبش جايي نداريد .
تو اي دوست ! توي بدترين شرايط روحي من ، لرزش صدامو نديدي . اشكي كه موقع صحبت باهات توي چشمام جمع شده بود نديدي . ترسمو حس نكردي . شاكي ميشي كه چرا ... . بعد از تماسم فهميدم كه توي اين لحظه كمك گرفتن از تو اشتباه بوده اما بهم حق بده توي اون لحظات قدرت فكر كردن رو از دست بدم .
تو اي دوست ديگر ! دوستت دارم . هميشه داشتم . اما اگه نميخواي بموني آزادي .
خدايا ...
جالب ترين دوستي ها رو دارم تجربه ميكنم . خيلي جالب .
خدايا ...
منو عاشق كردي اون هم عاشق كسي كه براي داشتنش بايد جون بكنم اما هيچ وقت گله نكردم . تا حالا براي هيچ اتفاقي گله نكردم . دوستام رو هم ازم ميگيري . باز هم گله اي نميكنم . تحمل سختي ها رو دارم اما تحمل كنايه رو نه .
با اين عشق خيلي دشمني ها رو به جون خريدم . پشيمون نيستم چون گوهر ارزنده اي مال من شد . اما اي كاش ميشد بقيه براي يك لحظه هم كه شده جاي من باشن .
خدايا ...
فقط تو ميدوني كه اشتباهي مرتكب نشدم . تو ميدوني هميشه سعي كردم درك كنم همه ي ادم ها رو . اما توي اين يه مورد نميتونم درك كنم .
خدايا ...
گناه من چي بود كه مجازاتش اين بود ؟!
از تو شكايتي ندارم اما بنده هات خيلي دل شكن شدن . بنده هات بي رحم شدن . از سنگ شدن . خودخواه شدن . بنده هات عادت كردن با چشم هاي بسته زندگي كنن . عادت كردن گوش هاشون رو بگيرن مبادا كسي براي كمك خواستن صداشون بزنه . عادت كردن همه رو براي خودشون بخوان .
خدايا ...
چرا ياد نگرفتن كه خوشحال كردن ادم ها مهم تر ازداشتن ادم هاست ؟
خدايا ...
انصاف فراموش شده .
ولي ديگه تموم شد . ديگه تحمل ندارم اينقدر مجازاتم كنن . براي همين ميرم . از دل هاشون كه رفتم از جلوي چشمشون هم ميرم ( همون چيزي كه خودشون ميخوان ) مبادا اذيت بشن .
ديگه دل به كمك هيچ دوستي نميبندم . من همينم . اگه ميتونيد تحمل كنيد بمونيد اگر هم خيلي براتون عذاب اورم تنهام بزاريد !!!!!


نميخوام كنارم بمونيد اما عذابم هم نديد




تنها به يمن مرگ ما اين قصه ميماند به جا
هر كس كه روزي يار بود اينجا مرا تنها گذاشت

 

آفرودیت
شنبه ۸ امرداد ،۱۳۸٤

خيال تو

من جزئی از توام ای طبيعت بی دريغی که ديگر نه زمان                                                          

و نه                                                                                                 

مرگ ،  هيچ يک عطش مرا از سرچشمه ی وجود و خيالت بی نياز نميکند !                                                               

(...)                                                                                                                                                         

  

    هيچ نمانده جز خيالت ، عطر يادت ، مهتاب نگاهت  و جادوی کلامت !  زندگی برايم سرابيست که قادر به لمس آن نيستم . از همه کس    دورم و به تنهايی نزديک . ديوانه وار تويی را دوست دارم که از آن من نيستی . ديگری تو را از من ربوده به بهای مهربانی .        هميشه  ميترسيدم از بخشيدنت و حال تو را بخشيده ام . تو را به کسی که دوستش دارم بخشيده ام . چه ميشد اگر هر دوی شما را داشتم. با تو از غمی سخن ميگويم که تو هزار برابر بيشترش را تجربه کرده ای . از عشقی سخن ميگويم که در تار و پودت رخنه کرده و هر لحظه با آن  زندگی ميکنی . آه که من  چه  كوته انديشم   ...                                                                                                                                                                                       

      تو از آن من نيستی . اين نهايت خودخواهی ست که تو را برای خود بخواهم . تو از آن فرشتگانی و من تا فرشته بودن فرسنگ ها فاصله دارم . من بسيار کمتر از آنم که الماسی مانند تو را مال خود بدانم . تو زيباييت را در کنار من از دست خواهی داد . تو را بخشيدم تا در کنار کسی که دوستش دارم بيش از پيش بدرخشی و من نظاره گر نورافشانی تک ستاره ی قلبم باشم . ستاره های پيشين يک به يک     غروب کردند و به اميد طلوع ابدی تو دل به تويی سپردم که حال چه زود هنگام رو به غروبی . اکنون تنها   تويی . تويی که خودت هم  نميدانی  . شايد هيچگاه با تو از اين راز کلامی نگويم . شايد بهتر باشد        ندانی . آری ... اين عشق بايد مسکوت بماند تا بتواند قلب تو را نجات   دهد .                                                                                                                                                                            

آری ...                                                                                                                                                                      

تو رها از من باش ای برايم همه کس ...

زير آوار قفس ، مانده ام من ز نفس ...

تو و خورشيد بلند ، من و شب های قفس ...

بعد از اين با خود باش ، ياد تو ما را بس ...

(اردلان سرافراز)

تو بهترينی و من نيستم . من بسيار کمتر از آنی هستم که تو ميبينی . بسيار کمتر . من نبايد دل به تو ببندم . بايد رهايت کنم . تو آزادی . من تو را به هستی می بخشم . من در خيالم تو را رها ميکنم تا بر بالهای فرشتگان به دوردست پرواز کنی  . تو آزادی . تنها از تو ميخواهم مرا از خاطرت محو نکنی تا زمانی که هستم .         

                                                                                                                          

 من بی تو هيچم اما  تو به  اين  هيچ  بيانديش ...  

     

 

       در خلئی که نه خدا بود و نه آتش ، نگاه و اعتماد تو را به دعايی نوميدوار طلب کرده بودم

جريانی جدي

در فاصله ی دو مرگ

در تهی ميان دو تنهايی

{  نگاه و اعتماد تو بدين گونه است  !  }

 

رگبارهای اشک شوره زار ابدی را باور نميکنند

رگبارهای اشک ، بی حاصل است

و کاج سرفراز صليب چنان پر بار است

که مريم سوگوار

عيسای مصلوبش را باز نمی شناسد

در انتهای آسمان خالی ، ديواری عظيم فرو ريخته است

و فرياد سرگردان تو

ديگر به سوی تو باز نخواهد گشت   ...

   

    

آفرودیت
جمعه ۱٠ تیر ،۱۳۸٤

سلامی دوباره

چقدر زياد

همه ی زندگيمو ترک کردم تا بتونم زندگی کنم

و اين آتش کماکان  ميسوزد   ...

وقتی ديدم به من نگاه ميکنی ،

فکر کردم ميتونم بهترين ها رو پيدا کنم  ،

در حاليکه واقعا عاشقتم

چرا که تمام هستيمو  تسليم کردم

و

به زمين ريختم تا احساس کنم ميتونم دوباره زندگی کنم

و به تو دست يابم  .

ميدونم که ميتونی اينو احساس کنی

همه چيز رو به تحقيق ميرسونيم

هزاران رويا که هنوزم که هنوزه باورشون دارم

تو رو مجبور ميکنم همه رو به حقيقت برسونی

تو را در بازوهايم ميفشارم و رهايت نميکنم

ـــ من تسليم تو  ــــ

همين حالا و درست همين جا

من زندگی ام را به تو می بخشم  تا بتوانم زندگی کنم

آزادی را ميشکنم

مرا بگير

همه ی هستی ام  را به تو ميبخشم 

 

...

 

اين هم برای عشق زيبای خودم بعد از ۱ سال ... آخ که دلم چقدر هواشو کرده . اما خوب موضوع اينه که اوضاع از اين بهتر نميشه . پس بايد تحمل کرد . مثل خيلی های ديگه که تحمل ميکنن .

 

 

 

در حالا صحبتی با دوستای گل خودم :

سلام به شما که آخر بی معرفتی هستيد . ميبينيد که من مثل شما بی معرفت نيستم و با اينکه تو اين مدت يه حالی هم ازم نپرسيديد باز هم اومدم سراغتون . شنيدين ميگن مار از پونه بدش مياد در خونه ش سبز ميشه . اون پونه هه منم .

دلم برای همتون خيلی خيلی تنگ شده بود . برای مامان زيبام ( که البته ۲ سالی يه بار يه زنگی ميزنه ) برای بابايی گلم ( اميد ) و جمله های کوتاه و قشنگش برای ميترا که خيلی وقته ازش بيخبرم .  رامين که شايد حتی الان اسمم هم يادش رفته باشه ( عجب روزگاری شده ) . سعيد و امير زلی  که اينقدر خوب هستن که نيازی به شکايت نيست  . داداش وحيد ( تریپ ) سحر و قاصدک گلم  عمو ميثم سيناو همه و همه  ( اونايی که اسمشون الان در خاطرم نبود بايد ببخشن )

و

شهاب که معلوم نيست کجاست و خيلی وقته ازش بی خبرم ولی دلم خيلی خيلی براش تنگ شده .

 

در اخر هم از حبيب بخاطر دعاهايی که برای کنکورم کرد خيلی ممنونم  .

 

 

دوستدار شما که بهترين و مهربون ترين هستيد

لاله 

 

آفرودیت
یکشنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸۳

بت من را کدامين سنگ نشان کينه ی خود کرد ؟

ياران چه غريبانه

رفتند از اين خانه

هم سوخته شمع ما

هم سوخته پروانه

هر سو نظر اندازی

صد خاطره ميسازی

زان ها که سفر کردند

دلشاد از اين خانه

ای وای که يارانم

گل های بهارانم

رفتند از اين خانه

رفتند غريبانه

خاطره ی جمعه ی سياه قلبم دوباره تکرار ميشود . خاطره ی وحشت و ترس . خاطره ی تنهايی و غربت . غربت چشمانت و ... . روزی که خودم را به دست فراموشی سپردم برای هميشه . از ان روز خواستم ان باشم که تو ميخواهی نه انکه واقعا بودم . تو رفتی اما ميبينی که من هنوز هستم . نميتونم حرف بزنم . هر چی به ذهنم رسيد برات نوشتم . ميخوام يادم بمونه که تو کی بودی . تو يگانه عشق من ... تو فاتح قلب من ... خاک پاکت سنگ قبر ارزوهای دست نيافتنی من شد . فراموش کردی ؟ تو هم يکی از همين آرزوهای دست نيافتنی هستی . چه ميشد اگر قبل از پروازت ميتوانستم تو را متعلق به خودم بنامم ... رفتی ... ان هم چه رفتنی ... صدای بال هايت را نشنيدم ان هنگام که به ارامی از فراز سرنوشتم گذر کردی .  من سبز را با تو شناختم و هميشه با يادت سبز خواهم ماند . ميخوام منو سبز ببينی . سبز سبز . گرچه بهار زندگيم جای خود را به پاييز غم ها داد و تمام برگ هايم را ريخت اما تو مرا سبز ببين . همان گونه که هميشه ارزو ميکردی . خيلی دوست دارم آرزوی اخرت  رو براورده کنم اما چه کنم که از ان سبزی چيزی برايم نمانده . دلم برات خيلی تنگ شده .  هيچ وقت بهت نگفتم اما حالا ميگم : دوستت دارم . به وسعت دل عاشق . ميخوام روحت از من راضی باشه . هميشه خواستم که بهترين باشم . تو هميشه منو بهترين ميديدی . حالا چی ؟  چند روز پيش به عکست خيره شده بودم . گريه کردم و اون رو بوسيدم . ای کاش بودی و اين بوسه رو بر چشمانت ميزدم . ازت ممنونم که گذاشتی احساس عاشق شدن رو با تو تجربه کنم . هيچ کس مثل تو نميتونست زيبايی عشق رو و معنای عاشق شدن رو به من ياد بده اما تو ... . تو معلم عشق من بودی . عشق رو از نگاهت اموختم که مظهر عشق بود . تو شاهزاده ی سوار بر اسب سپيد منی . اما شاهزاده ی محبوب من اين چه وقت سفر بود ؟ نگفتی من طاقت نميارم ؟ نگفتی بی عشقت ميميرم ؟ اما نه ... خودت هم ميدونستی که با رفتنت عشقت نميره . چون عشق تو جاودانه و فناناپذيره . عشق تو ... . ميدونی چی ميشد اگه در کنار اين عشق تو رو هم داشتم ؟ ... واااااای ... . چی ميشد ؟ اما شايد هم اين يکی ديگه از درسای عاشقی بود . خيلی از عاشقا به هم نرسيدن ... من هم شدم يکی از اونا ...

 و

اينک ای فرشته ها

مرا ببريد به دوردست ها

جايی که گيتارهای عاشق بی نوازنده نيستند

جايی که روح عشق زنده است

به جايی که مرا در آن به سنگی بی احساس تشبيه نکنند

من ميخواهم بروم

تا ديگر چکاوک ها برايم آواز جدايی نخوانند

ميخواهم بروم

تا ديگر مرغ عشق ها ، بی عشقی مرا نبينند

مرا به آسمانی ببريد که با غروب غريبه است و تلخی آن را نميشناسد

مرا به شبی ببريد که همواره مهتاب بر آن حاکم باشد

و کمر به قتل ماه من نبسته باشند

که طاقت مرگ مهتاب را با فرا رسيدن سپيده ی غم ندارم

خسته ام

ای فرشته ها

ای فرشته های پاک

مرا به جايی ببريد که جمعه هايش رنگشان سياه و تاريک نباشد

ميخواهم جمعه هايم سپيد باشند

سپيد سپيد

ای فرشته ها

از جمعه هايم ...

آ ه ...

مپرسيد که ظلمت محض است

جمعه برايم تجلی گر هجرت است

و عشق  مرا

که تمام زندگيم را از من ربود

و من را با خودم تنها گذاشت

...

جمعه ها يکی پس از ديگری می آيند

جمعه های سياه

و گرد غم بر هست و نيست من می پاشند

آه چه سياه است بخت من همچون جمعه هايش

آسمان دلم می بارد

قطره هايش گل غم را جاودانه ميکنند

و من نامت را فرياد ميزنم در گورستان آرزوهايم

اما انعکاس صدای من تنها هيچ است

هيچ ...

ای فرشته های پاک

من همچون برف شده ام

سرد سرد

از هر سردی سردتر

نه ... برف نه ... که برف با گرمای عشقی ذوب ميشود

من همچون يخی شده ام که هر چه اب ميشوم هنوز همان يخ گذشته هستم

سرد و بی احساس

اما ای فرشته ها

من ميخواهم باران باشم

لطيف و مهربان

که گل محبت را برويانم در دلهای عاشقان

ميخواهم باران باشم که رد پايت را گل برويانم

اما من ...

من هيچ نيستم جز يک عاشق ديرينه

شب های مهتابی که مرا عاشق ميکردند ديگر برايم به انتها رسيده اند

و من ...

مرده ای بيش نيستم  !!!

 هزار سال به سوی تو آمدم

افسوس !

هنوز دوری !

دور از من ای اميد محال !

هنوز دوری !

آه از هميشه دورتری !

هميشه ،

اما ،

در من کسی نويد ميدهد

که ميرسم به تو شايد هزار سال دگر  !

صدای قلب تو را پشت آن حصار بلند

هميشه می شنوم

هميشه سوی تو می آيم

هميشه در راهم

هميشه ميخواهم

هميشه با تو ام ای جان  !

هميشه با من باش  !

هميشه  !

اما

هرگز مباش چشم به راه !

هميشه پای بسی ارزو رسيده به سنگ

هميشه خون کسی ريخته است بر درگاه

...

 

دلم نمياد بگم خداحافظ . نميخوام تنهات بزارم . نميخوام تو هم مثل من تنها باشی . من هميشه هستم . هميشه کنارتم . پس سلامی دوباره به عشق زيبای خودم . سلامی به چشمان فرشته ای تو  . دوستت دارم ...

پروازت سلامت باد ای عاشق ناکام من 

 

 

 

 

آفرودیت
سه‌شنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸۳

هديه ی دوست

گلي که ديروز ،

به ديدار من هديه آوردي اي دوست

ـــ دور از رخ نازنين تو ـــ

امروز پژمرد !

همه لطف و زيباييش را

ـــ که حسرت به روي تو ميخورد و هوش از سر ما به تاراج ميبرد ؛ ـــ

گرماي شب برد !

صفاي تو اما ، گلي پايدار است

بهشتي هميشه بهار است .

گل مهر تو در دل و جان

گل بي خزان ،

گل تا که من زنده ام ماندگار است !

‹ فريدون مشيري ›

 

... و همای سعادتم چه غم انگيز راه غربت را می پيمايد در جستجوی عشق ديرينه و به راهی ميرود که فرجامی ندارد و خوشبختی من به دنبالش رهسپار ديار نيستی ميگردد ...

شاديم در کنار تو و غمم در فراق تو بود که وجودت گرما بخش جانم است . در کنار تو تا شقايق ها هستند جاودان خواهم ماند و زندگي خواهم کرد . اما بعد از تو شقايقي نيست تا سال هاي زندگيم را برايم شمارش کند و به زندگي اميدم بخشد . اي جاودانه ترين شقايق !

وقتي خورشيد به پيشواز شب ميرود و کوچه از صداي پاي آخرين عابر تهي ميگردد ، مرا با تمامي خاطرات تلخ و شيرين ترک ميگويي . گريه نکن اي گل مريم من ، اي وارث هميشگي باران . من بايد بروم تا با غم غريبي خويش ، غم غربت را از دل عاشقان بزدايم ! ميروم تا بي تو با دنياي خود خلوت کنم .

گل هاي نرگس قلبم  چشم هاي منتظر خود را به راه بي نهايت دوخته اند . چشم به راه ديدن تو . شايد از راهي که رفته اي باز آيي . شايد بيايي و اين قلب شکسته را مونس جان باشي. ميدانم ... ميدانم براي هميشه رفته اي و رفتنت را بازگشتي نيست اما من همچنان منتظرم . يک انتظار بي پايان .

 

گلهاي باغ قلبم مي پژمرند از فراق تو  و من تنها نظاره گر اين فنا شدن هستم . گل شقايقي که تا هميشه به تو مومن ميماند و گل مريمي که باران اشک خود را بدرقه ي راهت ميکند و گل نرگسي که تا لحظه ي پايان چشم انتظار است و من ... آه من تنها تر از پيش ... درمانده از اين زندگي و تکرار ... در آرزوي نيستي ... اما همچنان در هستي اسيرم و مرا به نزد خود بازگشتي نيست ...

 

گل ناز پرور من

آخرين همسفر من

عينهو نفس کشيدن

ديدنت عادت من بود

گل ناز ‌پرپرم ، اي همدرد

به نبودنت بايد عادت کرد

 

تنها تر از يک برگ ، با بار شاديهاي مهجورم ، در آب هاي سبز تابستان آرام ميرانم تا سرزمين مرگ در سايه ي بي اعتبار عشق !

 

 من به مرگم راضيم اما نمي ايد اجل

بخت بد بين کز اجل هم ناز مي بايد کشيد

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

در جواب يکي از دوستان

يه رهگذر :

ببخشيد من شما رو نميشناسم . قبلا يه نفر با اسم يه رهگذر براي من پيام ميگذاشت که البته فکر نميکنم شما بوده باشيد . مثل اينکه از اعضاي درگوشي هم هستي . اگه لطف کني و اسم کاربريت رو هم بگي ممنون ميشم . در جواب سؤالت هم بايد بگم من با دوستي دختر و پسر در حد معمول مخالف نيستم . فکر نميکنم بر خلاف اين هم چيزي نوشته باشم . من نوشتم دوستي دختر و پسر در حد ايده ال مشکلي نداره به شرطي که هر روز با يه نفر نباشي . به شرطي که بدوني وفاداري يعني چي . به شرطي که بقيه ي ادما رو  بازي ندي . نميخواستم اين طور جلوه کنه که با دوستي مخالفم . اصلا اين طور نيست . من خودم زياد خوشم نمياد .اما اون رو براي بقه بد نميدونم و باهاش مخالفتي ندارم .  نوشته هاي اينجا هم بر خلاف حرفم نيست .  اون کسي که من دوستش داشتم مطمئن باشد دوست پسر من نبوده . فکر کنم ديگه متوجه شديد که من دختر هستم . به هر حال ممنون که به وبلاگم سر زدي و نظرت رو گفتي . من مطمئنم اگه اوني که من دوستش داشتم دوست پسرم بود هيچ وقت تا اين حد عاشقش نميشدم . اين هم براي اطلاع شما نوشتم . در ضمن من بي جهت ناراحت نميشم . اگر جايي باز مشکلي هست بگو . راستي يادت نره ميخوام بدونم اسم کاربريت توي سايت درگوشي چي هست ؟! ممنون . خودت رو هم معرفي نکردي . من اصلا نميدونم که دختري يا پسري . در ضمن من توي نوشته هام از اسم خودم که لاله هست زياد نوشتم . عيب نداره . حالا که فهميديد ...

 

آفرودیت
Home
Archive


contact with me


VeRy SiNcErElY

lOgO



©هرگونه بر داشت از اين وبلاگ تنها با ذکر لينک و نام نويسنده مجاز ميباشد  ©

رفتن رسیدن است

سیاه + سفید = خاکستری

سوسوي مهتاب

ترنم سکوت

لحظه ی تازه

رویای عشق

رسول عشق

©