گفتي بنويس غم دل را و حال اشك هايم را برايت مينويسم
تا تنهايي چشمانم را ببيني دلم گرفت از بي تو بودن .
دلم گرفت از دوري و فراق .دلم گرفت از مردمي
كه مرا بي عشقم مي بينند .......
دلم گرفت از دوستي هايي كه درب عاشقي را به رويم مي بنددند .
گمان مي بردم كه بي تو ثانيه هاي عمرم سپري نشوند اما حال
مي بينم با چه سرعت از هم پيشي مي گيرند.....
گويي هيچ از ابديت نمي دانند . با شتابي بي وصف به سوي
ابديتي مي روند كه از آن آنان نيست ........
نمي دانم از چه رو اين چنين درگذرند .
آري ... پذيرفتم ... عاشق بودن را پذيرفتم ... شرط عاشقي را هم پذيرفتم
و به بهاي آن شرطي كه در لحظه اي پذيرفتمش ساعت ها و روزها اشك ريختم ...
پذيرفتم روحش را بي جسم بخواهم ... حال آنكه اشك هايم
شانه هايش را تمنا مي كنند و قلب كوچكم آغوشش را ديوانه وار ميطلبد ...
و زندگي همچنان ادامه دارد ...
من هستم ... اوهم هست ... عشق من هست و گويي
دوست داشتن او ... روحش هست و جسمش هم هست
گرچه از آن من نيست ... گرچه خودش آن را انكار مي كند ...
و در كنار اينها ... فاصله هم هست ... فاصله اي كه
بي رحمانه جسمش را از من مي گيرد اما شايد روحش را
برايم به يادگار بگذارد ... گويي روحش از دام فاصله رسته است
و حال شكوه روحش را آرزو دارم ...
روحش را در كالبد مي خواهم كه مرا از اين خواسته منع مي كنند و
مي گويند رسم عاشقي را شكسته ام !!!!
اما من عاشقم ... جسم عشقم را به يغما نمي برد ... جسم
بهار عشقم را زمستاني سرد و برهنه نمي كند ...جسم
مرا از عشق تهي نمي كند ...آه ... من بدترينم ... در نوع خود
بدترين عاشق و تنها ترين نوع آن …….من يك فرشته نيستم ...
آن نيستم كه ديده مي شود ... فرشته اي ديو سيرت ديگر فرشته نيست ...
تنها لباس زيباي فرشتگي را بر تن دارم ... من ديوانه هم نيستم ...
حقيقت محض چشمانم دروغي بيش نيستند ...
پاكي مطلق نگاهم را باور نكنيد ... اما ...
اشك هايم ... نه اشك ها دروغ نميگويند.... اشك ها هرگز دروغ نمي گويند
اشكهايي كه به بهاي شكسته شدن غرورم اجازه ي جاري شدن يافتند
هرگز دروغ نمي گوند ... اشك هايم را باور كنيد ...
اشك هايم بر حقيقت عشقم گواهي مي دهند ...
چشمان بي فروغم را درد عشق سوخت و
آنها را روانه ي كوير گونه هايم كرد ... آنها از نهايت عشقم سخن مي گويند ...
من ديوانه نيستم اما اشك هايم ديوانه اند ... انقدر بر عشق يارم اشك مي ريزم
بلكه مرا هم ديوانه كنند ... و اشك ها همچنان مي بارند ...
و نگاهم ... به راه مانده در وادي بي كسي ... ديگر رسم شيطت را از ياد برده است ...
آرام است ... آرامِ آرام ... تنها گاه گاهي مظلوميتش را به رخ سنگدلان مي كشد و
اين همان هنگامي ست كه دانه هاي اشكم وسعتش را مي پوشاند ...
مي گويند عشق از نگاهي عاشقانه آغاز مي شود اما
معشوق من حتي براي ديدن نگاهم هم به ديدارم نمي آيد ...
چشمانم منتظرند اما نسيم خبري از آمدن يارم با خود ندارد ...
و من همچنان منتظرم …...
خدايا .....
قلبم ديرگاهي ست با من غريبي مي كند ...نگاهم گويي مرا نمي شناسد ...
اشك ها يم به اراده ي من نيستند ... دستانم تهي از دستان اویند
و مرا مقصر مي دانند ... اما تو ميداني ... من گناهي مرتكب نشده ام ...
حال با توآم اي كه صدايت ترنم دلنشين باران است ...
مرا ببين ... عشقم را ... اشك هايم را ... قلبم را ... و ... التماس كلامم را ببين
چرا دل سنگت آب نمي شود ... چرا عشقم در تو اثر نمي كند ...
به چه جرمي از ديدارت محرومم ؟؟؟
اميدِ ديرين من ، شانه هايت را به من بده كه ديرگاهي ست
اشك هايم تكيه گاهي براي باريدن از غم عشقت ندارند ... و
قلبم چه كودكانه..... آغوشت را ميطلبد ... تو را ميخواهم....
اي خوب من ... اي بهترين ... هرگونه كه هستي ...
مهم بودن توست ... مهم روح توست ...
جسمت را براي آرامشم مي خواهم نه براي عشق ورزيدن
اي عشق من ... صدايم كن ... تا هميشه ... به صدايت محتاجم
اي عشق من ... نگاهم كن ... تا ابد ... به مهتاب نگاهت محتاجم
دست هايت را به من بده تا گرماي وجودت را احساس كنم ...
ديدنت را به من ببخش.......
بوسه ميزنم بر پاهايي كه مرا از ديدنت محروم كرده اند ...
جان تازه بگيريد تا بتوانم حتي براي يكبار عشقم را ببينم ...
گويي او بی شما به ديدنم نمي آيد ...
ياريم كنيد ... مبادا آرزوي ديدارش را با خود از اين دنياي فاني ببرم ...
اميدم را به ديدار من آوريد كه از غم دوريش شب هاي
تنهاييم رنگ سحر را نديده اند ...
باد سبكسر ميگذرد _ خطي نمي ماند در ياد
تا ابديتمان ممنوع شود
در فكر صبحم ، با آن لبان خالب كه ترانه اي هرگز نبرد
تا بالاي خورشيد و به بهاي آن گريستم
تو به شب دخيل بستي _ حاجت بر نيامد _
برگهاي خشكيده را در باد كاشتي _ حاجت بر نيامد _
و دهانت را نذر كردي _ زبان مرد و
حاجت بر نيامد ___
و من نذر ميكنم چشمانم را ...
چشمانم را نذر پاهايت ميكنم ...
چشمانم را نذر نگاهت ...
چشمانم را نذر لبخندت ...
چشمانم را نذر وجودت ميكنم ...
آري ... چشمانم را بي شادي نگاهت نميخواهم و آنها را نذر ميكنم ...
آنها را مي بخشم ...
